نویسنده :
امید صباغ نو - ساعت ۳:٠٤ ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥
سلام و خسته نباشید
همین الان یه چند تا دوبیتی از هدی طبری به دستم رسید ، دو بیتی های قشنگی هستند . شما اینا رو بخونید و لذت ببرید تا بعد ... شعر های دیگه رو بذارم تو وبلاگ . فعلا با اجازه
دو بیتی هایی از خانم هدی طبری:
در قاب غزل همیشه مطرودی تو انگار کمی بهانه جو بودی تو
گفتند شبیه آتشی ، اما من پنداشته ام که شکل نمرودی تو
چند یست نگاه تو غضبناک شده است ومثل یک آدم خطرناک شده است
با دیدن حال و روز زار تو عزیز وضعیت حال من اسفناک شده است
با این در کهنه تق تقی خواهم زد خود را به خلی و احمقی خواهم زد
امشب به نیابت غزل هایم باز همراه تو کله مقلی خواهم زد
پایم به زمین نخورده ، پس افتادم بختک شده ای و مانده ای در یادم
احساس گناه می کنم حالا من وقتی به شما جواب مثبت دادم
ازبوی تنم ، گلی مجسم کردی معشوقه برای خود فراهم کردی
آقا تو تمام زندگی ما را تبدیل به آتش جهنم کردی
نویسنده :
امید صباغ نو - ساعت ۱٠:٥٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
باز هم سلام بعد از مدتها
باز باران با ترانه ، با گهر های فراوان
میزند بر بام خانه
کودکی ده ساله بودم ....
آره منم یه روز ده ساله بودم - چرا یهو بزرگ شدم نمیدونم!!!
خوب گرفتاری ها و مشغله های کاری اجازه نمیده زیاد اینجا رو به روز کنم . ببخشید بالاخره .
مطابق قولم :
۱-چند تا از سروده های طنز دوست و برادر عزیزم ناصر فیض - که البته قول داده چند روز دیگه یه وقت بذارم ببینمش بعد چند ماه . لازمه بگم ناصر فیض از شاعرای خوب معاصر ماست که چند تا از کتابهای شعرش تو بازار هست - چند تا هم مجموعه ترجمه از ایشون اومده بازار . بیشتر شعرهای ناصر فیض رو توی رادیو و تلویزیون به صورت ترانه شنیدین . مثل ترانۀ پرنده های رها که علیرضا افتخاری خونده و ... . آدرس وبلاگ هاش هم توی لینکهای من هست میتونین سر بزنین و لذت ببرین .
۲- چند تا طرح از مجموعۀ هذیانها - شعر های خودم
۳- قراره از غزلهای دوستان هم بذارم تو وبلاگ . هدیه خانم طبری هم قول داده چند تا غزل برام بفرسته برای وبلاگ . حالا تا چه شود .
رمضان
شعبان تا با ماه نزول آخر شد
بر معده طعام را دخول آخر شد
هرچند که حال و حول دیگر آمد
آمد رمضان و حال و حول آخر شد!
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم ؟
باید که شیو ه ی سخنم را عوض کنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم گاهی برای خواندن یک شعر لازم است
روزی سه بار انجمنم را عوض کنم از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم
اینبار شکل در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
وقت است قیچی چمنم را عوض کنم پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم دستی به جام باده و دستی به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟
شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
با ید تما م آنچه منم را عوض کنم دیگر زمانه شاهد ابیات زیر نیست
روزی که شیوه ی کهنم را عوض کنم ***
باید پس از شکستن یک شاخ دیگرش
جای دو شاخ کرگدنم را عوض کنم مرگا به من! که با پر طاووس عالمی
یک موی گربه ی وطنم را عوض کنم وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند!
باید چراغ مه شکنم را عوض کنم عمری به راه نوبت ماشین نشسته ام
امروز می روم لگنم را عوض کنم تا شاید اتفاق نیفتد از اين به بعد
روزی هزار بار فنم را عوض کنم با من برادران زنم خو ب نیستند
باید برادران زنم را عوض کنم! دارد قطار عمر کجا می برد مرا؟
یارب! عنایتی! ترنم را عوض کنم
مجبور مي شوم کفنم را عوض کنم
ور نه ز هول مرگ زمانی هزار بار
ناصر فیض - وبلاگ املت دسته دار
و طرحهای خودم :
طرح ۱)
آنقدر گرفته ای تمام ذهنم را که اجازه نمی دهی
حتا به تو فکر کنم !!
طرح ۲)
بوی تو را گرفته بالشم
که مدتهاست طعم موهایت را نچشیده است
شبها خواب تو را بو می کشم
خدا کند که تمام نشوی
طرح ۳)
لبخند که میزنی
و تو . . .
درست حایی هستی که باید باشی
لبخند که نمی زنی ! حیف !
جایت ولی عوض نشده
-دلم –
طرح ۴)
دعا می کنم که باران نبارد
که مبادا یاد چشمهایت بیفتم
ـ زیر باران ـ
نویسنده :
امید صباغ نو - ساعت ٤:٢٦ ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
سلام - خسته نباشید . فعلا تا شعر های خودم رو بذارم اینو بخونید تا بعد .
زن
وقتي خدا زن را آفريد به من گفت اين زن است .
وقتي با او روبرو شدي . مراقب باش ...
شيخ حرف خدا را قطع كرد و گفت :
مراقب باش به او نگاه نكني .
سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي
مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين مي بارند .
گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي
كه مسحور شيطان مي شوي.
از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است.
مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت مي سوزاند
و سرنگون به چاه ويلت مي افكند....
مراقب باش
من بي آنكه بپرسم پس چرا او را آفريد
گفتم : به روی چشم
شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد
كه به قصد امتحان تو و اين از لطف اوست در حق تو.
پس شكر كن و هيچ مگو...
گفتم : چشم
و در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت
و من هرگز او را نديدم
به چشمانش ننگريستم .
آوايش را نشنيدم .
چقدر دوست مي داشتم بر موجي كه مرا به سوي او مي خواند ،بنشينم
اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز مي گريختم.
و هزاران سال گذشت خسته و فرسوده
و احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نمي شناختمش.
اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم .
ديگر تحمل نداشتم .
پاهايم سست شد
بر زمين زانو زدم .
و گريستم .
نمي دانستم چرا؟
قطره اشكي از چشمانم جاري شد.
و در پيش پايم به زمين نشست .
به خدا نگاهي كردم
مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت
و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم
و دردم را بگويم ، مي دانست .
با لبخند گفت :
اين زن است .
وقتي با او روبرو شدي مراقب باش.
كه او داروي درد توست بدون او ناقصي .
مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني
كه او بسيار شكننده است .
من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم
نمي بيني كه در بطن وجودش موجودي را به پرورش مي برد؟
من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآوردم
پس اگر تحمل و ظرفيت ديدارزيبايي مطلق را نداري
به چشمانش نگاه نكن،
گيسوانش را نظر ميانداز
حرمت حريم صوتش را حفظ كن
تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم .
من : اشكريزان و حيران خدا را نگريستم .
پرسيدم پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟
گفت : من ؟
فرياد زدم : شيخ گفت و توسكوت كردي
اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟
باز صبورانه و با لبخند هميشگي گفت :
من سكوت نكردم فقط تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي .
و من در گوشه اي ديدم شيخ همچنان حرفهاي پيشين
رابرای دیگران تكرار مي كند
نویسنده :
امید صباغ نو - ساعت ۱:٠٠ ق.ظ روز سهشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
با عرض معذرت از بدقولی ، مشکل لا ینحل اینترنت داشتم برای به روز کردن وبلاگ . اما مطابق قول قبلی ، هر بار یه شعر از مجموعه ی هذیانها رو میخوام بذارم برای نظر خواهی . خوشحال میشم از نظرات :
۱)
حکایت من حکایت مردیست
که آمده بود تا شعر کند
قصۀ دخترکی را
از قبیلۀ آتش
هیچ وقت ندیده بود آتش را
در تمام عمر سیاهش
و اینک باید آتش می سرود
برای او همه چیز مثل یک خواب بود
خواب دخترکی از قبیلۀ آتش
که لبخند میزد بنفش !!
و مرد
در همان ابتدای شعر
قافیه را باخته بود ...
در لبخند جادویی دخترک
آتش تمام گرمی عشق بود
و عرق سردی که نشسته بود بر پیشانی مرد
هنوز هم که هنوز است
گرم نشده .
جادوی آتش همیشه عجیب می ماند ....
حتی در ا نتهای این شعر !!
نویسنده :
امید صباغ نو - ساعت ۱۱:۱٩ ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
سلام - لحظه هاتون همیشه بنفش
اول این که اگه شعر یا مطلبی دارین برام بفرستین تا اینجا بذارم برای مطالعۀ بقیه دوستان .
دوم این که تصمیم گرفتم هر بار یکی دو تا شعر از مجموعۀ هذیانها که بزودی چاپ میشه براتون اینجا بذارم . دوست دارم هر نظری دارین قبل چاپ بشنوم .
سوم این که دو تا از شعرهای هدی خانم - غزلفروش- رو براتون گذاشتم . منتظرم بازم شعر بفرسته که بذارم .
و بالاخره چهارم اینکه وبلاگ مجتبی طلعتی هم به روز شده سر بزنین.
صدمشکل من راتوکه حل می کردی هرروزمراخام غزل می کردی
هرچندکه این رابطه قانونی نیست یکبارمراکاش بغل می کردی
یوسف شده ایی ویاکه تو فرهادی! اسمت شده وردِ دخترِ آبادی
مانده است قیافه ات درون ذهنم روزی که به من شماره ات رادادی