سلامی به عطر آویشن
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
 

با یه شعر جدید در خدمت دوستان بزرگوارم . امیدوارم از نظراتتون منو بی بهره نکنید

پشت چراغ قرمز  تجریش جمعه شب!

یک ایستگاه خسته ی تاکسی تویی که شب-

از کوچه های خیس گذشتیم من و تو!

آقا مزاحمم نشو لطفا... فقط برو!

این  کوچه های با تو قدم میزنم بد است!

انگار کوچه نیست فقط خط ممتد است!

لبخند تو که سایه ی تکرار میخورد . . .

تیرم هدف به چشم تو اینبار میخورد!

اسمت : ستاره بوده وَ سوسو نمیزدی

یک ذرّه  با عروسک من مو نمیزدی!

باید تو را عروس تمام غزل کنم!!

امشب تو را شبیه عروسک بغل کنم!

شب   من و تو که فاصله مان دور میشود!

[این بیتها بخاطرِ... سانسور میشود ]!

تندیس من وَ تو عریان کنار تخت !

گفتم  نرو شبیه به یک عشق پاره وقت!!

[ ... ]

حالا تو رفته ای شده ام باز متهم!!

دارم به ربط قافیه ها فکر میکنم!

[ ...]

تصویر من دوباره  برای تو  مرده است!

این عشق ساده چرا زخم خورده  است!

دارد فسیل میشود این دل! نیامدی!

هر شب ترانه پشت ترانه که

                                             تو بدی!

دارم کلاغ میشوم انگار در خودم!

افسوس میخورم که چرا - عاشقت شدم؟!

هرشب  کلافه میکندم شعر چشم تو

دیگر از این خیال برو تا ابد - برو!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
دوباره با غزلی نو سر قرار تو ام
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦
 

سلام و بی مقدمه یه غزل  جدید تقدیم دوستان دوست داشتنی ام:

دوباره عصر دوشنبه قرار در باران

و من مقابل متروی صادقیه همان...

- سر قرار همیشه که میرسی از راه

که باز هم تو بخندی و  بوسه ی پنهان

تو خیس میشوی از عشق و غرق در شادی!

منم که مات تو- ...

                    تاکسی سکوت تو هیجان!

تمام موی تو را خشک میکنم آه !

و محو میشوم  انگار در دلت  الان!

بیا که فال بگیریم کولیِِِ دمِ بخت

که سبزِ چشمِ تو افتاده باز در فنجان

چقدر خاطره دارم دروغ میخندم!

و سایه ی من تو روی بستری عریان!

چگونه میشود آخر لب تو را ننوشت؟

همان لبی که پکم زد و سوختم- شیطان...

تو از خیال خودت پاک کردی ام افسوس

ولی منم که تو را کرده ام غزلباران!

تو-!

     دختری که لبانش بنفش میخندد

تویی که معجزه کردی درون یک انسان

چقدر قصه ی کوتاه عشق طولانیست

و نامه ای که نوشتی- تمام شد -... پایان!

هنوز شعر تو را می نویسم ای ظالم!

و فکر میکنم آن روز- ساده رفتنتان...

فقط بخاطر این شد که من بزرگ شوم!

 شبیه مرد بزرگی که در شب باران 

نوشت دخترک شعر عاشقت هستم

نرو برای همیشه سرِ  قرار بمان ...


 
comment نظرات ()
 
 



-- آوای دل -- www.shereno.com -- www.shereno.com - --