به تمام بی تو بودن هایم قسم...
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 

سلام به همه ی یاران

امسال هم نمایشگاه کتاب از ١۵ تا ٢۵ اردیبهشت در محل همیشگی جریان داشت.تا حدودی سعی کردم با گزارش تصویری فضای نمایشگاه را برای دوستانی که نیامدند ترسیم کنم. در کل خوب بود. دوستان زیادی را دیدیم و گاهی کتابهای خوبی هم خریدیم.

فقط یک مطلب مهم به ذهنم رسیده بود که دلم نیامد نگویم!

"محمد سلمانی"عزیز، شاعر خوب و نامی کشورمان حرفی را زد که باید آویزه ی گوش خیلی ها باشد.

"دوستان جوان برای چاپ کتاب خیلی عجله می کنند"

بیشتر کتابهایی که در نمایشگاه کتاب امسال ورق می زدم هنوز خام بودند.یعنی تا چاپ شدن فاصله ی زیادی داشتند. کتاب یعنی هویت من! یعنی خودِ من!یعنی اندیشه ی من!

دوستان عزیزم ، برای چاپ عجله نکنید.وقتی به این نتیجه می رسید که باید کتاب چاپ کنید یک کار مهم انجام دهید. تمام مطالب مربوط به آن کتاب را جمع کنید و پرینت بگیرید.بعد آن را برای مدتی حدود یکماه از جلوی چشمتان بردارید. بعد از یکماه بروید سراغ کتابتان.اگر واقعا آنچه حاضر کرده اید به دلتان نشست و خودتان خوشتان آمد بروید دنبال ناشر. وگرنه بی خیال شوید!

در ضمن؛ناشران زیادی هستند که دنبال مولف می گردند.برای آنها هم فرقی نمی کند که کتابتان چه محتوایی داشته باشد.آنچه برایشان مهم است بالابردن آمار انتشار کتاب و در عین حال گرفتن پول شماست. چه بسا کتابهایی که بعد از چاپ سالهای سال در انبار انتشارات ها خاک می خورند.وقتی هم که شما سرمایه گذار کتاب خودتان باشید، دل ناشر به حال شما و اثرتان نخواهد سوخت و حاصلش همان خواهد شد که می بینیم.

امیدوارم دوستان شاعر و نویسنده دقت لازم را داشته باشند و با احترام به حقوق خواننده ی نوشته هایشان عمل کنند و هر چیزی را چاپ نکنند. اگر هم دلتان خواست که کتابی چاپ کنید حتما مشورت کنید تا با ناشر تخصصی کار کنید.شعر یا داستان ناشر تخصصی می خواهد تا کتاب واقعا به دست اهل آن برسد.

یک مطلب مهم هم تا یادم نرفته عرض کنم.چاپ اول کتاب من "می میرم اگر روی دلم پا بگذاری" تقریبا تموم شد.حدود ٨٠ جلد کتاب داریم که یک سری اون رو برای آرشیوم نگه میدارم. دوستانی که نتوانستند قبلا یا در ایام نمایشگاه تهیه نمایند می توانند از طریق پست مربوط به تهیه ی کتاب که قبلا در همین وبلاگ نوشته شده اقدام کنند و از طریق اس ام اس یا نظر خصوصی اعلام نمایند تا در اسرع وقت کتاب برایشان ارسال گردد.در ضمن به دلیل مشکلات زیاد با ناشر محترم ،از چاپ دوم صرفنظر کردیم و به زودی با کتاب دومم در خدمتتان خواهم بود.

سعی می کنم کمتر حرف بزنم .با یک غزل از کتاب جدیدم حرفم را تمام می کنم:


آفتاب از کجا درآمده است، این که حوّا هوای آدم کرد؟

با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد

 

لحظه‌های نبودنت به خدا در خودم بار‌ها شکسته شدم

تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟

 

عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟

کاش می‌شد برای ماه دلت، جای شایسته‌ای فراهم کرد

 

دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنار من بروی؟

کاش می‌شد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد

 

بعدِ تو سهم سالنامه‌ی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد

فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم می‌شود رفع غصّه و غم کرد

 

قول دادی به حرمت دلمان زود برگردی وُ من این دفعه

قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد

 

 

 شادمان باشید

 



 
comment نظرات ()
 
نفس های آخر نمایشگاه کتاب...
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام

چهارشنبه 22 اردیبهشت هم به سرعت گذشت!دوستان زیادی را زیارت کردم. قدیمی و جدید.استاد بهمنی، فاضل نظری ،محمد سعید میرزایی و ... که هر کدام یادآور خاطراتی خوب و لحظاتی بیادماندنی از گذشته های دور بودند.امیدوارم دوستان دیگر را هم در این چند روز باقیمانده ببینم.

نمایشگاه این روزهای آخرش خیلی شلوغه.



(توضیح این که دوربینم بعد این عکس ممنوع الشکار شد! و نتونستم بیشتر عکس بگیرم)

تقریبا تمام چیزهای مربوط به نمایشگاه شلوغه.مثل خیابونای منتهی به مصلی و مترو که جای سوزن انداختن توش نیست.بیشتر روزهای نمایشگاه رو بودم و روز جمعه هم صد در صد خواهم بود تا هم دوستان ندیده را ببینم و هم کتابهایی که نتونستم تهیه کنم رو بگیرم.راستش یه جورایی هم تکراری شده که هر روز برم غرفه ی ناشر کتاب اولم و باهاش بحث و جدل کنم!

به هر حال از ما که گذشت، یعنی تقریبا کتابهام فروش رفت و تمام.اما از من به شما نصیحت:

هیچ وقت با یه ناشر کتب فضانوردی و تاریخی! قرارداد کتاب شعر نبندید. چون مطمئن هستم با روحیات هر دو طرف سازگار نیست!!!

توی چند روز باقیمانده از نمایشگاه هم اگر خواستید کتابم رو تهیه کنید ، فقط توی غرفه ی "سبزان" موجود هست.شبستان-راهروی 18-غرفه 23

پنجشنبه در نمایشگاه نیستم.اما جمعه حتما خواهم بود و در خدمت دوستانی که می ایند هستم. از همین جا از همه ی دوستانی هم که تشریف اوردند و ندیدمشان صمیمانه پوزش می طلبم. یادداشت بعضی دوستان به دستم رسید . واقعا شرمنده ام.



 
comment نظرات ()
 
خبرهای تصویری نمایشگاه کتاب(امروز یکشنبه 19 اردیبهشت 89)
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام و خسته نباشیم!

روز خوبی بود با همه ی حواشی آن. در نمایشگاه بودیم با دوستان.به نسبت جمعه ، خیلی خلوت تر بود.در غرفه با چند نفر از دوستانی که برای خرید کتابم آمده بودند صحبت کردیم و گهگاهی عکس های یادگاری هم گرفتیم که امیدوارم برایم ایمیلشان کنند.

حوالی ساعت ٢ بعد از ظهر دمِ غرفه ی انتشارات فصل پنجم با علیرضا بدیع عزیز و علیرضا خجوی مهربان ایستاده بودیم و از شب شعر و شاعری حرف می زدیم که این صحنه توجهمان را جلب کرد:

البته سرعت تردد مردم به حدی بود که این عکس عجله ای شد.این کوچولوی کتاب دوست از خستگی همین گوشه خوابیده بود.آخیلبخند

بعد هم کم کم نشست سرِپایی!!! شعرمان شلوغ تر شد و جناب محمد سلمانی، سرکار خانم سعیده موسوی زاده(خاله خانباجی) و بقیه هم به بحث پیوستند.

                    خودم + یه جفت علیرضای خوب شاعر! (علیرضا بدیع و علیرضا خجو)

 

ساعت ۴/٣٠ قرار بود در "سرای اهل قلم " از کتابهای دوستانی که در سال جدید کتبشان توسط انتشارات "تکا" به چاپ رسیده رونمایی کنند. به همراه دوستان به آنجا رفتیم . استادم جناب بهمنی زودتر از ما رسیده بودند و جناب ناصر فیض و بعد هم امید مهدی نژاد عزیز هم به جمع صمیمی مان پیوستند.

 

      اینجا این دوست هنرمند داره کاریکاتور استاد بهمنی رو می کشه.جالب هم کشید!

در ادامه ی برنامه عده ای از دوستان شعرخوانی داشتند و ما هم در حاشیه ی شعر خوانی دوستان ، با هم حرف می زدیم و عکس می گرفتیم. به طور مثال:

 

                  امید مهدی نژاد عزیز+ شاعر دوست داشتنی محمد سلمانی

این چند تا عکس پایینی رو هم دوربین دست امید مهدی نژاد عزیز بود که من از بین کلّی عکس بی وقفه!!! که گرفته بود جدا کردم و براتون گذاشتم:

علیرضا بدیع + من + استاد بهمنی (البته هیچ کس حواسش به عکس نبود!)

 

همیشه صحبت با استاد بهمنی شیرین و دلنشینه.بیش از دوماه بود که استاد رو ندیده بودم.

 

بالاخره ساعت 6 عصر بود که ما از سالن خارج شدیم و به همراه جناب ناصر فیض رفتیم داخل سالن شبستان و تا 7 آنجا بودیم . بعد هم بعد از یک روز شیرین و خسته کننده برگشتیم طرف منزل.الان هم ساعت از ده و نیم گذشته و آدما احتمالا میخوان بخوابن!

به ساعت خواب من و امثال من هنوز خیلی مونده.

شاد باشید تا سه شنبه.

سه شنبه از ظهر در غرفه ی سبزان و آمه در خدمت دوستان هستم.

با مهر -امید صباغ نو

 


 
comment نظرات ()
 
اینجا تهران است و من شاعر توام!
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام

دیروز جمعه ١٧ اردیبهشت ٨٩ سومین روز فعالیت نمایشگاه غلغله بود.بدون اغراق عرض می کنم.آنقدر شلوغ بود که نمی شد در سالن ها و حتی حیاط مصلی تردد کرد.باز هم شاهد دارم :

 

یا این یکی:

اما این به نفع من بود به چند دلیل.هم اینکه با خیلی از دوستان مجازی از نزدیک آشنا شدیم :

هم اینکه تعداد زیادی از کتابهایم به فروش رفت. فکر می کنم اگر اشتباه نکنم حول و حوش ١۵٠ تا ٢٠٠ کتاب در دست ناشر باقی مانده باشد.

به علت پاره ای از نارضایتی ها از دست ناشر خوبم!، همچنین بعد از مشورت با یک سری از دوستان نزدیک به این نتیجه رسیدیم که کتابم را به چاپ دوم نرود.

در عوض به زودی قرارداد کتاب دومم رو می بندم تا برای نمایشگاه سال بعد(اگر زنده باشیم) آماده ی عرضه شود. به زودی با خبرهای کاملتری بر می گردم.

فردا یکشنبه ١٩ اردیبهشت ٨٩ از ظهر در نمایشگاه خواهم بود و در خدمت دوستانی که می آیند.

شادمان باشید


 
comment نظرات ()
 
چه خبر در نمایشگاه کتاب امسال؟
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام

همین الان رسیدم از نمایشگاه کتاب

اول اینکه نمایشگاه امروز پنجشنبه ١۶ اردیبهشت ٨٩ جای سوزن انداختن نبود.باور ندارید ؟اینم شاهدم:

 

یا این یکی :

تقریبا غیر ممکن بود که بتونی در یک روز سالن شبستان رو کامل بگردی و کتابهایی که دوست داری رو تهیه کنی.مجموعه شعرهای ارزشمند زیادی توی غرفه ها بودند که چند تایی رو تهیه کردم و بقیه را هم در روزهای آتی انشاالله تهیه خواهم کرد و حمایت خودم رو از قشر مستضعف شاعر!!! با خرید کتابهاشون اعلام خواهم نمود.

اما این جمله رو هم باید بگم که امروز حدود یک ساعت علاف شدم تا مدیریت نمایشگاه رو راضی کنم که کتابهایم رو به چند انتشارات دیگر هم مهمان کنم تا دوستان کمتر به دردسر بیفتند. اما نشد که نشد. طبق دستورات امسال مدیران محترم! هر ناشر باید کتب خودش رو عرضه کنه . همین و بس

بنابراین کتاب من یعنی " می میرم اگر روی دلم پا بگذاری" در دو غرفه ی انتشارات سبزان و انتشارات آمه عرضه می گردد. اینم عکسا و آدرس غرفه :

اینجا انتشارات سبزان هست. سالن شبستان- نبش راهروی ١٨ - غرفه ی ٢٣ میز جلویی کتابهای من موجود می باشند!!!

اینجا هم غرفه ی انتشارات آمه هست که آدرسش سر راست تر هست. سالن شبستان ٠ نبش راهروی ٢ (سه قدمی درب ورودی سالن شبستان!) - غرفه ی ٢٣ - غرفه ی آمه

من سعی می کنم در چند روز از این دهه در نمایشگاه باشم و خدمت دوستان عزیز برسم. مخصوصا این که فردا جمعه بعد از ظهر با دوستان پست مدرنی ، مهدی موسوی عزیز ، الهام میزبان خوب، فاطمه اختصاری مهربان ، محمد حسینی فراموشکار !، محمد ارثی زاد که امشب تو راهه !، شهرام میرزایی که اونم تو راهه! و خیلی های دیگه جلسه ی شعری کاملا دوستانه! خواهیم داشت. اینم محض اطلاع دوستانی که با ایمیل و اس ام اس ها و آفهای مهربانانه و گاهی هم اهانت بار!!! خودشون نسبت به بنده و کتابم لطف داشتن و خواسته بودن اطلاعات رو کامل بنویسم.

 

فعلا با اجازه مرخص می شم برای استراحت.

به امید دیدارتان در نمایشگاه...

تا فردایی بهتر و زیباتر بدرود

 


 
comment نظرات ()
 
آدرس انتشارات سبزان
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

با درود به تمام دوستان عزیزم، همانطوری که وعده داده بودم آمدم تا آدرس غرفه ی انتشارات "سبزان"،ناشر کتابم"می میرم اگر پا روی قلبم بگذاری" در نمایشگاه کتاب امسال را یادآوری کنم:

 

 

مصلای تهران-سالن شبستان-نبش سالن 18-غرفه ی 23 -انتشارات سبزان

چهارشنبه 15 اردیبهشت لغایت 25 اردیبهشت89

 

سعی می کنم د ر طی این ده روز حداقل چند روز را در انتشارات حاضر باشم.

به امید دیدار دوستان در نمایشگاه .

 


 
comment نظرات ()
 
هشتاد و هشت سال بدی بود "بی شما"
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام به همه ی دوستان خوب و گلم

بالاخره فرصتی از شلوغیِ تنهایی هام قرض گرفتم تا اولین پستِ سال 89 رو بنویسم. سالی که گذشت سال بدی بود. از هر لحاظ.بماند و بگذریم که چه ها کشیدیم و ...

امسال هم فعلا از بهارش معلومه که چی تو راهه!

تازگی ها فهمیدم که هفته ای یک روز "به کوه زدن" یعنی چی.کلی حال میده. میگید نه ؟اینم شاهدش:

 

تا چند روز دیگه هم "نمایشگاه کتاب تهران" شروع به کار می کنه که من مجبور میشم همین پست رو ویرایش کنم و آدرس بنویسم.

یه تعداد محدودی از چاپ اول کتابم "می میرم اگر روی دلم پا بگذاری" مونده که برای نمایشگاه در نظر گرفته شده و احتمالا در همون روزهای ابتدایی نمایشگاه ،چاپ دوم هم از راه خواهد رسید. چند روز رو در نظر گرفتیم که با دوستان در نمایشگاه باشیم و دیدارشون کنیم که متعاقبا اعلام خواهد شد. حضور کتاب دوستان عزیزم "سید مهدی موسوی" و "محمد ارثی زاد" و "الهام میزبان" و خیلی های دیگه در نمایشگاه امسال خبر خوبی برام بود.

امسال اگر بتونیم از زیر تیغ ارشاد گرامی! سالم در بریم و مجوز بگیریم سال ادبی خوبی خواهیم داشت.یک مجموعه ی مشترک شعر و نقدشعر(که هنوز اجازه ی انتشار اخبار مربوطه رو ندارم!) و دومین مجموعه ی غزل مستقل خودم رو آماده ی چاپ دارم.

دوستانی که مجموعه ی اولم رو تهیه کردند مطمئن هستم با من هم عقیده اند که شعرهای مجموعه ی اولم تمام آنچه باید می بود نبود! در سالن های منتهی به اخذ مجوز درگیر تغییرات و حذفهای زیادی شدیم که امیدوارم در مورد کتابهای امسال خداوند ما را حفظ کند!

بگذریم...

در نمایشگاه کتاب امسال، غرفه ی "انتشارات سبزان" عرضه کننده ی کتاب اولم خواهد بود و احتمالا چند انتشارات دیگر نیز  کتابها را خواهند داشت که حتما این پست را ویرایش خواهم نمود و آدرس خواهم داد.

برای این که دست خالی نروم ، یکی از غزلهای جدیدم را برایتان می نویسم و منتظر نظرات سازنده ی شما هستم .

به امید دیدار دوستان در نمایشگاه امسال.

با احترام...صباغ نو

 

غزل

جای تعجّب است که مردُم عوض شدند-یعنی که دین به قیمتِ دنیا نمی خرند!

دیگر پیازِ "عَکّه" ی جعلی نمی خورند-در گوشه ی بهشت که ویلا نمی خرند!

 

مردُم به جای "حیّ علی بهترین عمل"، در وهمِ سودِ "بانکِ دغل" غوطه ور شدند

جنس ات اگر صداقت و خوبیست پس نیا! چیزی ازین قماش درین جا نمی خرند!

 

در "Fast Food" عُقده ی ناپخته می جَوَند! روی چراغ های خطر راه می روند

"نوشابه های سرد" گوارایشان شده- یک جرعه از نجابتِ دریا نمی خرند!

 

معیار عشق های زمین فرق کرده است- "ماشین حساب" همدمِ معشوقه ها شدست

در "بورسِ  شهر" قیمتِ عشقت مشخّص است- یا می خرند قلبِ تو را ... یا نمی خرند!

 

 

تا می کُنم تمامِ غزل های خویش را ، همراه این "کلاغَکِ عشق" تهِ قفس-

در پایتختِ بی کسی ام داد می زنم :

                                              "فالم حقیقت است"

                                                                        [نه! امّا نمی خرند]!

 

بیهوده هِی به این در و آن در نزن، برو!- مردُم عوض شدند، خودت را تلف نکن

عادت شده ست قفل زدن روی قفل ها ، اینجا کلید حلّ معمّا نمی خرند

                  

 

یوسف! برادران خودت را خبر بکن، [لطفاً مرا به چاهِ عمیقی بیفکنند]

گاهی به حالِ زارِ تو هم غبطه می خورم،حرّاج کرده ام دلِ خود را...

                                                                                    نمی خرند!

 

____________________________________

 

پ.ن:

با توجه به اشاره به پیاز عکه و مصرف آن در مکه و وجوب بهشت برای خورندگان عزیز! ،هرگونه برداشت سیاسی از این غزل و غزلهای تابعه ممنوع است!


 
comment نظرات ()
 
 



-- آوای دل -- www.shereno.com -- www.shereno.com - --