با عرض معذرت از بدقولی ، مشکل لا ینحل اینترنت داشتم برای به روز کردن وبلاگ . اما مطابق قول قبلی ، هر بار یه شعر از مجموعه ی هذیانها رو میخوام بذارم برای نظر خواهی . خوشحال میشم از نظرات :
۱)
حکایت من حکایت مردیست
که آمده بود تا شعر کند
قصۀ دخترکی را
از قبیلۀ آتش
هیچ وقت ندیده بود آتش را
در تمام عمر سیاهش
و اینک باید آتش می سرود
برای او همه چیز مثل یک خواب بود
خواب دخترکی از قبیلۀ آتش
که لبخند میزد بنفش !!
و مرد
در همان ابتدای شعر
قافیه را باخته بود ...
در لبخند جادویی دخترک
آتش تمام گرمی عشق بود
و عرق سردی که نشسته بود بر پیشانی مرد
هنوز هم که هنوز است
گرم نشده .
جادوی آتش همیشه عجیب می ماند ....
حتی در ا نتهای این شعر !!
نظرات ()