سلام
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥
 

با عرض معذرت از بدقولی ، مشکل لا ینحل اینترنت داشتم برای به روز کردن وبلاگ . اما مطابق قول قبلی ، هر بار یه شعر از مجموعه ی هذیانها رو میخوام بذارم برای نظر خواهی . خوشحال میشم از نظرات :

۱)

حکایت من حکایت مردیست

که آمده بود تا شعر کند

قصۀ دخترکی را

از قبیلۀ آتش

هیچ وقت ندیده بود آتش را

در تمام عمر سیاهش

و اینک باید آتش می سرود

برای او همه چیز مثل یک خواب بود

خواب دخترکی از قبیلۀ آتش

که لبخند میزد بنفش !!

و مرد

در همان ابتدای شعر

قافیه را باخته بود ...

در لبخند جادویی دخترک

آتش تمام گرمی عشق بود

و عرق سردی که نشسته بود بر پیشانی مرد

هنوز هم که هنوز است

گرم نشده .

جادوی آتش همیشه عجیب می ماند ....

حتی در ا نتهای این شعر !!


 
comment نظرات ()
 
 



-- آوای دل -- www.shereno.com -- www.shereno.com - --