هميشه يكنفر اينجا به انتظار تو بود
كه غير تو به صدايي در دلش نگشود
هميشه با چمداني پر از سكوت و خيال
نشسته زمزمه كرده دعاي اذن ورود
به عشق خاطره هايت كنار جاده نشست
و غير تو به غريبي كلام دل نسرود
درون زمزمه هايش هميشه دردي هست
كه مثل تير دوشاخه به سينه گشته عمود
و آسمان دو چشمش غزل غزل باريد
شبيه چشمه تلخي كه ريخت در دل رود
دوباره دور خودش بست كاغذي و سپس
شبيه يك نخ سيگار سينه شد پرِ دود
و زلف رنگ شبش را به دست برف سپرد
و عشق پاك خودش را به دست زخم كبود
و داد زد كه بيايي ـ آهاي ميشنوي؟
هميشه يكنفر اينجا به انتظار تو بود؟…

نظرات ()