امروز تولدمه
- شاید خیلی پیر شدم که دیگه روز تولدم برام اونقدر احساس خوشی رو به ارمغان نیاورده...
اما یه دوست خوب - یه دوست واقعی - بعد مدتها تنهایی امروز به داد لحظه هام رسید . دوست دارم این شعرو تقدیم بکنم فقط به خود خودش . به خاطر همه ی خوبیهاش. همه ی صداقت بنفشش و همه ی خاطره های بودنش . اسمشو نمیگم چون دوست دارم خودش فقط بدونه و بس... از کجا معلوم شاید هم اون دوست خیلی خوب خودتی . تعجب نکن . حتما خودتی که الان داری این شعرو میخونی ... اسم شعر هست تصویر خیال .. عکس هم تصویر خیاله واقعا... البته از دید من . موفق باشی. برام حتما یادداشت بذار. یادت نره منتظرم. یا حق

انگار در من یک من ِ آواره میچرخد
دنبال یک واژه به نام تو - که میگردی -
- دنبال من توی کتاب کودکی هایت
آن روزهایی که درون خویش گم کردی!!
شب میکشی خود را به تصویر خیال من
لبخند می بافی به لبهایت تو با سردی
انگار ساعت هم دلش بی تاب چشم توست
بدجور با من میکند اظهار همدردی!!!
آنقدر تنهایم که قسمت میکنم هر شب
تنهایی ام را با دل هر مرد و نامردی!!
قدر تمام لحظه های بی حضور تو
من صبر خواهم کرد تا یکروز برگردی ....
نظرات ()