سلام و بی مقدمه یه غزل از کارهای سال ۸۰

درست ساعت 24 عاشق شد !
درون كوپه ی تنگ قطار عاشق شد
شبيه شاخه ی گل روبروي مرد نشست
و مرد – ساده و بي اختيار عاشق شد!
بهانه پشت بهانه – غزل برايش خواند
و زن براي غزلهاي يار عاشق شد !
سكوت سرد دوساك و چهار صندلي و
نگاه مرد به زن – بي گدار عاشق شد
زبان مرد نچرخيد و ناگهان دستش –
ميان زخمه و زخم سه تار عاشق شد
دو چشم در بدر و شور عاشقي – باهم
نشست پاي دل انتظار - عاشق شد
ولي نگاه زن از درد كهنه اي ميسوخت
*
طنين سوت قديمي – برو خداحافظ !
نگاه خسته و بي بند و بار عاشق شد
چرا كه عمر خودش را دو بار عاشق شد !
يكي ميان غزلمرگ و ديگري ديشب -
چرا كه صبح تنش روي دار عاشق شد . . .
نظرات ()