سلام و بی مقدمه یه غزل جدید تقدیم دوستان دوست داشتنی ام:

دوباره عصر دوشنبه – قرار در باران
و من مقابل متروی صادقیه – همان...
- سر قرار همیشه – که میرسی از راه
که باز هم تو بخندی و بوسه ی پنهان
تو خیس میشوی از عشق و غرق در شادی!
منم که مات تو- ...
تاکسی – سکوت – تو – هیجان!
تمام موی تو را خشک میکنم – آه !
و محو میشوم انگار در دلت الان!
بیا که فال بگیریم – کولیِِِ دمِ بخت
که سبزِ چشمِ تو افتاده باز در فنجان
چقدر خاطره دارم – دروغ میخندم!
و سایه ی من تو – روی بستری عریان!
چگونه میشود آخر لب تو را ننوشت؟
همان لبی که پکم زد –و سوختم- شیطان...
تو از خیال خودت پاک کردی ام – افسوس
ولی منم که تو را کرده ام – غزلباران!
تو-!
دختری که لبانش بنفش میخندد
تویی که معجزه کردی درون یک انسان
چقدر قصه ی کوتاه عشق طولانیست
و نامه ای که نوشتی- تمام شد -... پایان!
هنوز شعر تو را می نویسم – ای ظالم!
و فکر میکنم آن روز- ساده رفتنتان...
- فقط بخاطر این شد که من بزرگ شوم!
شبیه مرد بزرگی که در شب باران
نوشت – دخترک شعر – عاشقت هستم
نرو – برای همیشه سرِ قرار بمان ...
نظرات ()