گاهی که آدم میخواد فقط برای خودش باشه...
نویسنده : امید صباغ نو - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩
 

سلام

بعضی وقتا آدم دلش میخواد قدرت این رو داشته باشه که چند روز، فقط چند روز، همه چیزو ول کنه و فقط واسه خودش باشه.مثلا تلفناشو خاموش کنه.اینترنتو قطع کنه.در خونه رو قفل کنه و بشینه با تنهایی هاش خلوت کنه.الان دقیقا تو اون حالم.دلم میخواس یه جای دور بودم که هیچ کسی دنبالم نمی گشت.بعضی حرفا و رفتارای آدما داره اذیتم می کنه.بعضی ها دورو تشریف دارن! بعضی ها که قربونشون برم چندرو! بعضی ها واقعا دوستن .بعضی ها واقعا فرشته ان.اونم فرشته ی مهربون.یکی واقعا عشقه.عشق.اما یه عشق سخت!این وسط من می مونم و هزار تا بغض که مجبورم به خاطر دیگران قایمشون کنم و الکی لبخند بزنم و بگم حالم خیلی هم خوبه.بعد مدتها وبلاگ رو به روز می کنم با یه غزل تازه به نام اعتیاد.به هیچکسی خبر نمیدم که به روزم.برای کسی کامنت نمیذارم که وبلاگم دلش تنگ شده.تلفنی هم به هیچ کسی نمی گم.تو مسنجر هم به کسی نمی گم.بذار ببینم کیا بی خبر این طرفا سر میزنن.شاید اینجوری یه خورده دلم بیشتر باز شد.شاید با دیدن بعضی اسما امیدوار بشم به اینکه هنوز هستن کسانی که اگر نباشم ممکنه سراغمو بگیرن و ...

دلم بد گرفته ، به دادم برس...


حرف زیاد دارم ، اما نه حال تایپ دارم نه بغضم میذاره بنویسمشون.غزل رو می نویسم و میرم...

 


 

 

اعتیاد

 


در جیبِ مرد، کشف شد این تکّه یادداشت:

"این مرگ هم نصیبِ سری شد که باد داشت"

 

 

پرونده‌ی هزار و صد و چند خوانده شد!

پرونده‌ای که شاهدِ عینی زیاد داشت...

 

مظنون به قتل، یک زنِ بیست و سه ساله بود

تنها به بختِ بسته‌ی خود اعتماد داشت!

 

قاضی نشست جای همیشه وَ متّهم -

برعکسِ ظاهرش تهِ دل ،گردباد داشت!

 

 

 

خانومِ "میم"! متّهمِ قتلِ "واو-سین"!

آیا به قتلِ...[پاسخِ واضح نداد]، داشت-

 

-در خاطراتِ مبهمِ خود نعره می کشید

آن‌روزها که چهره‌ی آرام وُ شاد داشت

 

آن‌روزها که لای دو انگشتِ دستِ چپ

سیگار نه! بلکه به‌جایش مداد داشت

 

مردی رسید: هم‌سری‌ام را قبول کن

او هم، سری برای کلاهی گشاد داشت!

 

 

پای مرا کشید به سیگار و قرص و گَرد

او با تمامِ خواسته‌هایم تضاد داشت

 

 

یک‌روز نیز شکست درِ عفّتِ مرا!

در خانه‌ای که ذهنِ زنانش فساد داشت

 

فحش و کتک دلیل دَرَک رفتنش نشد!

وقتی مرا به دستِ دو نامرد داد، داشت-

 

-شرمِ گناه، توی تنم پیله می‌تنید

غیرت نداشت هم‌سرِ من؛ اعتیاد داشت!

 

ما هر دو قاتلیم، ولی او مقصّر است

یک اسلحه به نامِ عجیبِ "مواد" داشت!

 

با دست‌های خود خفه‌اش کرده‌ام، بله!

باید به این که قاتلشم اعتقاد داشت؟

.

.

.

 

چکّش

         سکوت

                   راویِ این قصّه توی فکر

قاضی، میانِ "حقّ زن" وُ "عدل و داد"، داشت...!

 

 

شاد باشید

 


 
comment نظرات ()
 
 



-- آوای دل -- www.shereno.com -- www.shereno.com - --